حکیم ارد بزرگ و ششمین سالروز آشنایی من با این فیلسوف بزرگ

:: حکیم ارد بزرگ و ششمین سالروز آشنایی من با این فیلسوف بزرگ
امروز نسرین دوست دوره دانشگاهم زنگ زد و کلی خندیدیم . البته اون با هدف زنگ زد می خواست باز منت بزاره سرم . آره می خواست یادآوری کنه که امروز 6 اردیبهشت هست و من در این روز با اندیشمند محبوبم حکیم "ارد بزرگ" آشنا شدم و دلیل اصلی این آشنایی هم همین نسرین خانم بود . حتما دوست دارین که من خاطره 6 اردیبهشت 1389 رو براتون تعریف کنم .

باشه تعریف می کنم . باشه نیاز به اصرار نیست خودم می گم

حالا چرا داد می زنید دارم می گم !

آره جونم براتون بگه که 6 اردیبهشت 1389 ؛ من دختری 20 ساله بودم ، دیوونه دیوونه (فکر کنم الان دیگه رسما فهمیدید که چقدر دیوونه بودم) .

نزدیکای ظهر بود که این نسرین خانم زنگ زد و گفت آماده شو که دارم میام دنبالت تا با شیده جان بریم عیادت تبریزی (منظورش استادمون خانم تبریزی بود). اگه هر استادی غیر خانم تبریزی بود می گفتم نه نمیام کار دارم و از این حرفا . اما خانم تبریزی خیلی مهربون و دوست داشتنی بود (که امیدوارم الان هر کجا که هست سالم و سلامت باشه.)

زیاد به حاشیه نرم. با ماشین شیده جان رفتیم ستارخان، آپارتمان استادمون . ما خانم تبریزی رو آخرین بار اسفند (1388) سال قبلش دیده بودیم . نسرین توی ماشین گفت: دیوونه خبر داری تبریزی از اسفند ماه پاش توی گچه ؟ گفتم برای چی ؟ مگه تصادف کرده ؟ گفت نه موقع خونه تکونی آخر سال از بالای صندلی افتاده پاش پیچ خورده یا شکسته و کمرش هم گویا رگ به رگ شده دکترا گفتن دو ماه پاش باید توی گچ باشه . بیچاره . یه هوا چاق هم که هست حتما خیلی اذیت شده .

شیده با خودش یه گلدان خوشگل آورده بود شیرینی و یه سری چیزا که همه برای مریضا می خریم خریدم و رفتیم خونه خانم تبریزی

یه پسر خوشتیپی در رو باز کرد که بعد فهمیدم پسر خانم تبریزیه . خودمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم توی آپارتمان و خوشبختانه پسرش زود رفت و ما تونستیم نفس بکشیم .

خانم تبریزی خیلی زن مهربونی بود دانشجویی رو ندیدم که ازش بد گفته باشه همه ازش راضی بودن

نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم

دو ساعتی گذشته بود و ما گفتیم که دیگه باید بریم.

خانم تبریزی خندید و گفت : ما که عید فقط میهمان داری کردیم و فروردین نتونستیم خونه کسی بریم پام خوب شده اما کمرم درد داره و ادامه داد : آره من یه رسمی برای خودم دارم رسمم هم اینه که میرم قبل از شروع سال جدید سررسید سال بعد رو می خرم و به همه کسایی که میان عید خونه ما میدمش تا برام یه یادگاری بنویسن . امسال هم مثه هر سال سر رسید رو قبل از عید خریدم. از اول امسال هر کسی عید دیدنی اومده خونه ما سررسید رو بهش دادم و گفتم یه یادگاری برام بنویسه . شما رو هم که از پارسال ندیدم اینگار عید دیدنی من اومدین و به نسرین گفت از لب کتابخونه سر رسید رو بیاره .

نسرین سر رسید رو باز کرد دیدیم نصفش نوشته شده خندیدیم گفتیم وای چند تا مهمون داشتین ؟

 خانم حیدری گفت بعضی ها چند تا یادگاری نوشتن . حالا شما هم بنویسین .

من صبر کردم شیده جان و نسرین یادگاریشون رو بنویسن. وقتی اونا یادگاریشون رو نوشتن، سر رسید رو دادن به من .

 

آره سر رسید رو دادن به من

آره همه چیز از همین جا شروع شد .

همه نوشته های بالا باید گفته می شد تا برسیم به همین جا

سر رسید 1389

 وای الان که چند سال از اون خاطره می گذره الان که رسیدم به اینجاش قلب تند تند شروع کرد به سر و صدا کردن .

الان ادامه می دم

آره سر رسید رو گرفتم اومدم مطلب بنویسم موندم که چی بنویسم واقعا چه چیزی باید یادگاری می نوشتم ؟

چشم افتاد به نوشته کمرنگ پایین صفحه که یک جمله از حکیم ارد بزرگ بود! و این شد آغاز شناختن فیلسوف . شناختنی که باعث شد من این وبلاگ رو به افتخارشون ایجاد کنم .

سخن فیلسوف ارد حکیم این بود : ((شادی را به یکدیگر هدیه دهیم، شادی، برآیند مهر و دوستی است.))

ناخودآگاه خندم گرفت و توی دلم گفتم حکیم هم می دونه که من می خوام یه چیزی یادگاری بنویسم و هدیه بدم . ایشون می فرمایند که شادی هدیه بدیم

نسرین با پر رویی گفت چرا باز الکی می خندی زودباش یه چیزی بنویس باید بریم خیلی مزاحم خانم تبریزی شدیم خانم تبریزی هم خندش گرفته بود و می گفت : بزار راحت باشه

منم نوشتم که شادی شما خانم تبریزی شادی منه و من دوست دارم شما را خندان ببینم و نوشتم و نوشتم رسیدم آخر صفحه ورق زدم رفتم صفحه بعد . دیدم نسرین دیونه غر غر می زنه اما شیده غرق صحبت با خانم تبریزی بود خانم تبریزی هم بهش می گفت من از بچگی عاشق تدریس و معلمی بودم و از این حرفا ... اومدم که ادامه مطلبم رو بنویسم باز چشم افتاد به یه نوشته کوتاه کمرنگ دیگه در پایین صفحه این جمله بود :

((آموزگاری ، دلدادگی است، چنین جایگاهی، هیچگاه به دست بدان مباد. حکیم ارد بزرگ))

شما اگر جای من بودید شوکه نمی شدید ؟

من بهتم زده بود اساسی ها... اساسی .

خانم تبریزی داشت از عشق به آموزگاری حرف می زد ، اونوقت پایین صفحه سر رسید در مورد عشق به آموزگاری بود !

به خانم تبریزی و شیده گفتم ببخشید یه لحظه مکث کنین و انگشتم رو گذاشتم زیر جمله و سر رسید رو به طرف اونا گرفتم و گفتم : ببینید.

اونا هم یه لحظه مکث کردن و گفتن این جمله رو پیدا کردی از توی سر رسید؟

گفتم نه من الان رسیدم به این صفحه . نسرین خندید و گفت اینگار حکیم اینجاست و حرفهای ما رو گوش می کنه و همه خندیدیم. دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم واقعا دیگه دستم به قلم نمی رفت به صفحه خالی سررسید با اون جمله کمرنگ خیره شده بودم .

توی این موقع دیدم نسرین پر رو به خانم تبریزی میگه اون آقا پسر خوش تیپی که در رو باز کردن وقتی ما اومدیم پسرتون بودن ؟

خانم تبریزی هم با خنده سرشو تکان داد گفت : آره مهرداد پسرمه، بچم دو ماهه از صبح تا شب به من می رسه از آشپزی تا داروهام و میهمان داری و کلی کارای دیگه الان هم از خونه رفته بیرون تا شما راحت باشین .

شیده جان هم می گفت : پسر آقایی هستند اصلا به ما نگاه نکردن و فقط گفتن بفرمایید .

من هم که کلافه شده بودم سر رسید رو ورق زدم گفتم شاید در صفحه تازه بتونم چیزی بنویسم و ناخودآگاه باز زود خیره شدم به پایین صفحه

اینبار این جمله حکیم ارد بزرگ بود :  ((بهترین فرزندان ، آنانی هستند که پدر و مادر خویش را ، به هنگام بیماری و ناتوانی تنها نمی گذارند. ))

می خواستم غش کنم . جدی می گم نفسم بند اومده بود فقط تونستم دستم رو بزارم زیر جمله و باز سر رسید رو بگیرم طرف اونها.

نسرین هم سخن فیلسوف رو بلند خوند.

همه هنگ کرده بودیم اصلا نمی شد چیزی گفت با چشمای بینهایت باز به هم زل زده بودیم سر رسید رو بستم. گفتم ببخشین خانم تبریزی من نیمه تموم نوشتم الان خیلی هیجان زده ام یه روزی میام و کاملش می کنم .

الان هم که اینا رو می نویسم مو به تنم راست شده.

بگذریم... من هفته بعدش به خانم تبریزی زنگ زدم و آدرس جایی که سر رسید رو خریده بود پرسیدم تا من هم برم یکی مثل همون رو بخرم .

آدرس یک کتابفروشی رو داد رفتم اونجا اون کتاب فروشی هم تموم کرده بود دوباره زنگ زدم به خانم تبریزی و شماره ناشر سر رسید رو گرفتم و در نهایت رفتم دفتر چاپ کننده اون سر رسید و از انبارشون برام 10 تا سر رسید آورد و با نصف قیمت بهم داد و گفت چون دو ماه از سال گذشته اینها دیگه ارزش اصلیشون رو از دست دادن و من گفتم اگر 10 سال هم گذشته بود باز هم من حاضر بودم 10 برابر قیمتشون رو بدهم و ازتون بخرمشون .

آقاهه شوکه شده بود گفت : برای چی خانم مگه این سر رسید چی داره که شما این قدر بهش علاقمند شدین .

منم خاطره اون روز و جملات فیلسوف بزرگ را بهش نشون دادم . ایشون گفت : من قبلا اشعار مولانا و سعدی و حافظ رو کنار سررسیدهام کار می کردم اما حس کردم شعرها ایجاد انگیزه نمی کنند. پسر خود من یه مجله می خرید فقط به خاطر سخنان بزرگانی که بالای اون مجله چاپ می شد. پسرم بهم گفت این جملات به من انرژی میدن. منو تشویق می کنند تا برای هدفم ارزش قائل باشم، برای خودم هم همین طور . پسرم بالای مجلاتش رو قیچی کرده و همشون رو به در اتاقش چسبونده . حقیقتش من هم از این کار الگو گرفتم و بعد از تحقیق روی جملات بزرگان دیدم حرفای فیلسوف کشور خودمون حکیم ارد بزرگ خیلی به دل میشینه و دلسوزانه و دلگرم کننده است برای همین این جملات رو زیر صفحات سر رسیدم زدم . حرفش که به اینجا رسید دیدم ساکت شد نگاهی به سر رسیدها کرد یک سر رسید رو باز کرد و خیره شده به پایین صفحه.

اونم چه سکوت و زل زدنی .

گفتم چیه؟ چی شده ؟ چی نوشته ؟

دیگه نمی گم چه حال و هوایی به منم دست داد وقتی اون جمله با فونت ریز و کمرنگ رو پایین صفحه دیدم فقط براتون اون جمله حکیم ارد بزرگ رو می نویسم تا خودتون متوجه حال و روز من در اون لحظه بشین :

((سخن مهر آمیز و دلگرم کننده، می تواند از فانوس کوچک ، ستاره بسازد. حکیم ارد بزرگ ))

حکیم ارد بزرگ و آشنایی با او, شناختن فیلسوف حکیم ارد بزرگ, حکیم ارد بزرگ و ششمین سال آشنایی با او, حکیم ارد بزرگ و شش سالی که گذشت, حکیم ارد بزرگ فیلسوف محبوب

الان شش ساله من با جملات فیلسوف حکیم ارد بزرگ زندگی می کنم و همشون رو حفظم و در آینده در این مورد باز براتون می نویسم .

منتظر نظرای قشنگ شما دوستان خوبم هستم .

مرسی که وقت گذاشتین و نوشته منو خوندین .

منبع : عشق، شرف و آزادیحکیم ارد بزرگ و ششمین سالروز آشنایی من با این فیلسوف بزرگ
برچسب ها : خانم ,تبریزی ,رسید ,نسرین ,حکیم ,صفحه ,خانم تبریزی ,پایین صفحه ,دیدم نسرین ,چیزی بنویسم ,جملات فیلسوف

سخنانی حکیم ارد بزرگ فیلسوف ایرانی

:: سخنانی حکیم ارد بزرگ فیلسوف ایرانی
چه بسیار گردن کشانی ، که به آنی ، دچار زبونی شدند .  حکیم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)

چه نشانی از بد اندیش بجاست ؟ هیچ .  حکیم ارد بزرگ (استاد حکمت و فلسفه)

آدم بزرگ، زورگو نمی گردد، آدم کوچک است که پلید و دیو کردار می شود. حکیم ارد بزرگ

آدم کوچک ، بیش از حق خود می خواهد . حکیم ارد بزرگ (Great Orod)

آدم های کوچک ، باور خویش را بهترین اندیشه می دانند . حکیم ارد بزرگ

 از آدمهای خود سر و نامنظم دوری کنید تا با آنها در گردآب تباهی، گم نشوید. حکیم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)

سیاستمداران نیک ، دست نشانده پلید ندارند . حکیم ارد بزرگ

سیاستمداری که تنها به پیشروی می اندیشد ، همواره برای خویش ، دشمن تراشی می کند . حکیم ارد بزرگ

فرمانروای اندرزگو ، شایسته پیشوایی نیست ، تنها آنانی بایسته اند که کار می کنند . حکیم ارد بزرگ (Great Orod)

آنکه همیشه لبخندی بر لب دارد ، بخشنده شادی و میل به زندگی است. حکیم ارد بزرگ (پدر فلسفه نوین)

تنها نادان ، از مسخره نمودن دیگران ، شاد می شود. حکیم ارد بزرگ

منبع : عشق، شرف و آزادیسخنانی حکیم ارد بزرگ فیلسوف ایرانی
برچسب ها : حکیم ,کوچک ,ایرانی ,فیلسوف ,بزرگ فیلسوف ,فیلسوف ایرانی ,great orod ,بزرگ great ,بزرگ فیلسوف ایرانی

سخنان بزرگان در مورد کارگر و کار ((سخنان فیلسوف محبوب حکیم ارد بزرگ))

:: سخنان بزرگان در مورد کارگر و کار ((سخنان فیلسوف محبوب حکیم ارد بزرگ))
روز جهانی کارگر 1 می هر سال (روز یکشنبه 12 اردیبهشت امسال) است . بدین مناسبت جملات بسیار زیبای بزرگترین فیلسوف جهان ((حکیم ارد بزرگ)) در مورد کار ، کارگر و کارآفرین را انتخاب کرده ام :

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 
کارگران کوشا و دلسوز، براستی گردن فرازان یک سرزمین هستند. حکیم ارد بزرگ

بلندای پرچم یک سرزمین، در دستان کارگران و کارآفرینان کوشا و دلسوز است. حکیم ارد بزرگ

فرهمندی و رشد پایدار یک سرزمین، تنها با همراهی کارگران و کارآفرینان توانمند بدست می آید. حکیم ارد بزرگ

کارگر دلسوز و پرتلاش، سرمایه ملی یک سرزمین است. حکیم ارد بزرگ

کارگران و کارآفرینان، نیکبختی را به مردم سرزمین خویش هدیه می دهند. حکیم ارد بزرگ

اگر می خواهید جهان، در برابر کشورتان کرنش کند، پیوسته به کارگر و کارآفرین بپردازید دردهای آنها را کم کنید و آنچه برای گسترش کارشان می خواهند را در اختیارشان بگذارید ، چرا که آنها فر یک سرزمین هستند. حکیم ارد بزرگ

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 

 

 

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

((سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارآفرین و حمایت از او))


دستگاه های پیچیده دیوانسالاری ، نباید دست و پای کارآفرینان و سرمایه گذاران را ببندند. حکیم ارد بزرگ

رسانه های تشویشگر و گروه های غوغا آفرین ، کارآفرینان و سرمایه گذاران را فراری می دهند. حکیم ارد بزرگ

کارآفرین ، زندگی آفرین است ، پس آفرینی جاودانه بر او. حکیم ارد بزرگ

کارآفرینان ، دستان یاری بخش آدمیان هستند. حکیم ارد بزرگ

کارآفرینی را یک ارزش راستین بدانیم ، تا تهی دستی از میان برود. حکیم ارد بزرگ  

کدام سرزمین بدون کارآفرینی و کار ، از دامان بزهکاری و سختی ، رهایی یافته است ؟. حکیم ارد بزرگ  

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 

 

 

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 

 

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 

کشوری که دارای سرمایه گذاری و کارآفرینی نیست ، توان نگهبانی از دستاوردهای آرمانی و میهنی خویش را ندارد. حکیم ارد بزرگ

مبارزه پیگیر با آلودگی دستگاه دیوانی ، توان سرمایه گذاری و کارآفرینی را بیشتر می کند. حکیم ارد بزرگ

هنجارها و قوانین درست، به کارآفرین و سرمایه گذار، امید و آرامش نوید می دهد. حکیم ارد بزرگ

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 

 

 

سخنان بزرگان درباره کارگر ، سخنان بزرگان در مورد کار ، سخنان حکیمانه درباره روز کارگر ، روز کارگر جملات زیبا ، سخنان دانشمندان در مورد کارگر ، سخنان فلاسفه در مورد کارگر ، سخنان دلنشین در مورد کار و کارگر ، سخنان حکیم ارد بزرگ در مورد کارگر ، سخنان ارد بزرگ در مورد کارگران

 آخرین واژه های جستجو شده در این سایت : زیباترین جملات در مورد روز کارگر ، بهترین جملات در مورد کارگران ، کارگران در زبان بزرگان ، سخنان با کارگران , سخنان درباره کارگر , سخنان در جمع کارگران , سخنان روز کارگر , سخنان در مورد کارگر , سخنان بزرگان در مورد کارگر, سخنان بزرگان در مورد کارگران , سخنان بزرگان درباره کارگر , سخنان بزرگان در مورد روز کارگر , سخنان بزرگان کار , سخنان بزرگان کارآفرینی , سخنان بزرگان درباره کارآفرینی , سخنان بزرگان در مورد کار , سخنان بزرگان در مورد کار و شغل ,سخنان بزرگان در مورد کار گروهی , سخنان بزرگان در مورد کارگران , سخنان بزرگان راجع به کار , سخنان بزرگان درباره کسب و کار , سخنان حکیمانه درباره کار , سخنان حکیمانه در مورد کار , جملات زیبا کار  , سخنان بزرگان . سخن بزرگان . سخنان زیبا . سخنان حکیمانه . سخن بزدگان . عشق پنهان فلسفی . سخنان زیبا از بزرگان . سخنان زیبا از روان شناسان بزرگ . جملات قشنگ و حکیمانه . sokhan bozorgan  . جملاتی درباره ارزش کارگران . سخنان پندامیز . سخنان حکیمانه کوتاه . سخخن بزگان . متن های زیبا درباره کارگران .حکیمانه . جملات بزرگان . سخنان حکیمانه . سخن بزگان . کانال تلگرام پند و سخنان بزرگان . عکس نوشته در مورد سخنان حکیمانه . جملات زیبا اقتصاددانان بزرگ دنیا  . جملات حکیمانه بزرگان ایران . سخنان در مورد جهان سوم . حكيمانه . جملات کوتاه هگل . سخنان زیبا . سخنان بزرگان درموردآب ازبحارالانوار . سخنان بزرگان درموردآب . برترین جملات حکیم کنفسیوس . تصاویر زیبا در رابطه با نام فرزانه . متن زیبا برای سخنرانی . سخن بزرگان . سخنان ناب . سخن از بزرگان در مورد شمع و روشنایی . جملات ناب راجع به پیروزی . سخنان بزرگان درباره بی خرد . متن درباره پیروزی . جمله در مورد پیروزی . جمله شاد . سخنان بزرگان درمورد مهربانی . جملات درباره توانایی . جمله درباره شکست . پیروزی شکست . حکیم افلاطون . سخنان بزرگان درباره ریاضت . متنهای درباره پیروز شدن . جمله برای عکس چهره . شکست و پیروزی . سخنان ناب در مورد آزادی . سخن حکیم فردوسی درباره راه رفتن . سخن ارد بزرگ درباره راه رفتن . دانشگاه آستارا وبلاگ استاد . جملات بزرگان درمورد کارافرینی . فیلسوفان جملات ناب . جملات ناب روزولت . سخنان شیرین مشاهیر جهان . بزرگ کیست
آیا استیون هاوکینگ می تواند معادل حکیم ارد بزرگ شود ؟

 

منبع : عشق، شرف و آزادیسخنان بزرگان در مورد کارگر و کار ((سخنان فیلسوف محبوب حکیم ارد بزرگ))
برچسب ها : سخنان ,بزرگان ,حکیم ,مورد ,جملات ,کارگر ,سخنان بزرگان ,سخنان حکیمانه ,کارگر سخنان ,کارگران سخنان ,بزرگان سخنان ,کارگر سخنان بزرگان ,سخنان بزرگا

آیا استیون هاوکینگ می تواند معادل حکیم ارد بزرگ شود ؟

:: آیا استیون هاوکینگ می تواند معادل حکیم ارد بزرگ شود ؟
آیا استیون هاوکینگ (فیزیکدان) می تواند رقیبی برای حکیم ارد بزرگ در جهان فلسفه شود ؟؟؟!

فیلسوف ارد بزرگ شخصیت ممتاز علوم انسانی و بسیار پر طرفدار است ، جوانان سخنانش را برای هم پیامک می کنند و یا در جوامع مجازی می فرستند و در مورد آنها با هم گفتگو می کنند. سخنان هیچ فیلسوفی در تاریخ ایران به اندازه او برای مردم ملموس و دلپذیر نبوده است . حکیم ارد بزرگ هم اکنون در شهر کرج زندگی می کند از همه جهان برای دیدارش به این شهر می روند او بزرگترین فیلسوف زنده جهان است ، کشور انگلیس برای آنکه حکیم ارد بزرگ را تحت شعاع قرار دهد بسیار کوشید تا فیزیکدان کشورش استیون هاوکینگ را در عرصه فلسفه وارد کند!!! که این باعث شد در مقولات متعددی این فیزیکدان دچار اشتباه شود و حرفایش را پس بگیرد . اصولا برخی در (دنیای رسانه) وقتی می خواهند شخصیت بزرگی را کتمان کنند برایش معادل سازی می کنند . بگذریم که در داخل کشور هم سالها برخی سعی کردند برای حکیم ارد بزرگ رقیبی بتراشند ! که در نهایت دیدند راه به جایی نمی برند . حقیقت آنست که حکیم ارد بزرگ معادلی جز خود ندارد امروزه انگلیسی ها هر روز خبری از هاوکینگ در بوق و کرنا می کنند و در ایران هم برخی آنها را باز نشر می کنند !!! اما با این حال نسل امروز کوچکترین اعتنایی به این سخن پراکنی ها نمی کنند و می دانند در وادی فلسفه فیلسوف حکیم ارد بزرگ دومی ندارد .

این فیلسوف بزرگ با وجود داشتن دشمنان ریز و درشت ، هر روز محبوبیت بیشتری در بین نسل امروز در سرتاسر دنیا پیدا نموده و جملاتش به زبانهای گوناگون ترجمه و به چاپ رسیده است .

استاد ارد بزرگ ، استاد حکیم ارد بزرگ ، استاد ارد حکیم ، استاد بزرگ ارد ، استاد ارد

 

پدر فلسفه جديد ، پدر فلسفه نوين ايران ، بزرگترين فيلسوف معاصر ، جمله نوشته هاي بزرگ ، عکس سخنان بزرگان ، عکس جملات بزرگان ، عکس جملات حکيم ارد بزرگ ،  ارد بزرگ  , حکيم ارد بزرگ , اردبزرگ , حکيم اردبزرگ , ارود بزرگ , اورد بزرگ , مجتبي شرکا , مجتبي شرکاء , great orod , hakim orod bozorg , بزرگترين فيلسوف جهان , فيلسوف جهاني کشورمان حکيم ارد بزرگ ، کتابها و سخنان حکيم ارد بزرگ بزرگترين فيلسوف جهان و پدر فلسفه نوين ، Doubtless, now Great Orod is the greatest philosopher of world  ، فيلسوف ايراني  , پدر فلسفه نوين , پدر فلسفه جديد , فيلسوف بزرگ ، حکيم ارد بزرگ , Great Orod is the greatest philosopher of world حکيم ارد بزرگ , ارد بزرگ , ارد بزرگ ويکي ، حکيم ارد بزرگ ويکي پديا ،مجتبي شرکاء , اردبزرگ کيست , سايت ارد , شيروان , بزرگ شيروان ,ارد کبير, اردبزرگ , ارد بزرگ کيست؟ , ارد بزرگ , ارد , ارد بزرگ ويکيپديا , ارود بزرگ , حکيم اردبزرگ ، مغز متفکر معاصر,بزرگترين متفکر ايران,بزرگترين فيلسوف ايراني, بزرگترين متفکر جهان, بزرگترين متفکر ايراني ، حکيم ارد بزرگ, پدر فلسفه جديد,پدر فلسفه نوين, ارود بزرگ, سخنان ارزشمند حکیم ارد بزرگ, جملات قصار ارد بزرگ, سخنان بزرگ شیروان , کتاب سرخ حکیم ارد بزرگ , HAKIM OROD BOZORG, حکیم ارد بزرگ, قاره کهن, جملات کوتاه ارد بزرگ , استاد جعفر معروفی, حکیم ارد بزرگ نظریه قاره کهن, جملات حکیمانه بزرگ شیروان , جملات ارزشمند ارد بزرگ, جملات زیبای ارد بزرگ, shirvan, نظریه قاره کهن, چقدر خوبه حکیم ارد بزرگ زودتر بمیره , ارد بزرگ قاره کهن, ghareh kohan hakim orod bozorg bozorg shirvan, بزرگ شیروان bozorg shirvan, ghareh kohan, حکیم ارد بزرگ طراح نظریه قاره کهن, مجتبی شرکاء , سخنان حکیم ارد بزرگ, کتـاب ســــرخ, جملات حکیم ارد بزرگ, همراه و همدل, عکس سخنان بزرگان, حکمت, حکیم , فلسفه , حکیم اردبزرگ, بزرگ شیروان, مجتبی شرکا , مهربونی , خبر های روز, جاده ابریشم , عکس و سخنان بزرگان, l[jfd av;hM, قاره کهن راه ایران , راه ابریشم, اخبار جدبد, عکس جملات حکيمانه, عکس جملات بزرگان, عکس و سخنان زيبا, سخنان بزرگان براي فيس بوک, عکس پند و اندرز, عکس استاد ارد, عکس حکيم ارد , عکس مجتبي شرکا, عکس حکيم اردبزرگ, عکس حکيم, اردحکیم, l[jfd av;h , جملات کوتاه حکیم ارد بزرگ, عکس جمله دار, سخنان آموزنده حکیم ارد بزرگ, p;lj hvndsl, lghj rwhv p;dl hvn fcv, sokhanan hakim orod bozorg, فرموده ها و رهنمودهای حکیم ارد بزرگ, سخنان بی نظیر حکیم ارد بزرگ, کتاب سرخ زمستان 1391, عکس سخنان زیبا , عکس و سخنان زیبا, عکس سخنان زيبا , عکس جملات فلسفي  , عکس جملات زيبا  , تصوير سخنان بزرگان  , عکس حکيم ارد بزرگ  , rhvi ;ik hvn fcv  , لاشقثا نخاشد  , خرد  , ارد بزرگ  , دوستي   , RED BOOK  , ردبزرگ  , شیروان

 عظمت فضای مجازی را آنگاه بیشتر می فهمیم ، که بدانیم ، به شمار آدمیان ، پندارها و اندیشه های گوناگون در آن شناور است. حکیم ارد بزرگ مغز متفکر جهان امروز

جوک هایی که بر علیه زبان ها و تبارهای گوناگون ساخته و پرآکنده می شود، به از هم گسیختگی اجتماعی منتهی می گردد. حکیم ارد بزرگ

"ارد" به عنوان یک ایرانی، به عنوان کسی که همیشه دوست داشته و دارد ایرانیان را شاد ببیند، از همه مردم می خواهد جوک ها و واژه های زشتی را که برای تبارها و زبانهای گوناگون نوشته و گفته می شود را  برای هم باز نشر نکنند، پیامک نکنند، اینها شایسته مردم ما نیست. حکیم ارد بزرگ (Great Orod)

پیران جهان دیده ، همواره جوانان را به خروش و بیداری فرا می خوانند .  حکیم ارد بزرگ

تنها کسانی شایسته هستند ، که کار اشتباهی را دو بار انجام نمی دهند. حکیم ارد بزرگ مغز متفکر جهان امروز

آواز مهربانی، از هر سنگ نگاره ای، ماندگار تر است. حکیم ارد بزرگ

فریادهای دردناک و ستمدیده ، شمشیرهاییست که هر آن ، به گونه ای بر روان ستمگران فرود می آیند .  حکیم ارد بزرگ

سخن گفتن از دوستی و دشمنی پایدار در سیاست ، خنده آور است . حکیم ارد بزرگ

پیوند ، از پس تنهایی رخ می دهد ، ارزش می یابد و توان آدمی را چندین برابر می سازد ، پس باید هر پیوند پاکی را ، شاد باش گفت .  حکیم ارد بزرگ

پیوند پاک ، پیوندی ابدی است. حکیم ارد بزرگ مغز متفکر جهان امروز

آزادی، یک فرهنگ پیشرو برای پویش و رشد است . حکیم ارد بزرگ

از دیدگاه "اُرد" آزادی با پویش روز افزون فرهنگ عمومی ، پر و بال می گیرد و این مهم ، نیاز به رسانه های راستگو، آزاد و فرهیخته دارد . حکیم ارد بزرگ

 
حکيم ارد بزرگ, سخنان زيباي حکيم ارد بزرگ , جملات ارد بزرگ , ارد بزرگ, محبوب ترين فيلسوف ،محبوب ترين فيلسوف جهان ،محبوبترين فلاسفه جهان، سخنان بزرگان, سخنان حکيم ارد کبير . سخنان حکيم ارد بزرگ, سخنان بزرگان , سخنان حکيمانه , جملات حکيم ارد بزرگ, عکس حکيم ارد بزرگ

 

رایزنی با خردمندان ، پیروزی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ

روان خود را با شنیدن و خواندن رویدادهای نادرست و حوادث هولناک، به بند نکشیم. حکیم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)

ره آورد سفر در درون آدمی ، سوای از خرد و پیشرفت نیست. حکیم ارد بزرگ

ارد بزرگ ، فلسفه ارد بزرگ ، رقیبی دیگر برای حکیم ارد بزرگ و امروز استیون هاوکینگ ، دشمنی رسانه ی انگلیس با حکیم ارد بزرگ ، استیون هاوکینگ


آدم های شاد، جوان می مانند. حکیم ارد بزرگ

آنکه شکوه خرد و اندیشه را دید ، هیچگاه گردن کشی پیشه نکرد .  حکیم ارد بزرگ

آنکه می دزدد ، نفرین و خواری ابدی برای خود به ارمغان می آورد .  حکیم ارد بزرگ (استاد فلسفه و حکمت)

توانمندی های خویش را ، به فراموشی نسپاریم  .  حکیم ارد بزرگ

کاری نکنید که موجب سوءظن همسرتان نسبت به شما شود ، سوءظن استوارترین بناهای زندگی زناشویی را نیز ، از هم پاشیده است . حکیم ارد بزرگ

کتاب ها ، بخشی از راز مهر گذشتگان ، برای آیندگان هستند . حکیم ارد بزرگ (استاد حکمت و فلسفه)

کسی که دلداده خود و سرنوشتش نیست ، هر کار هولناکی می تواند از او سر بزند . حکیم ارد بزرگ (استاد بزرگ فلسفه)

سرایش یک بند درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد .  حکیم ارد بزرگ (از "متفکران ایرانی")

شناخت درست زن و مرد از هم، تنها راه جلوگیری از جدایی و گسست است.  حکیم ارد بزرگ (مغز متفکر ایران)

صدها بار دخترها برایم نوشته اند که جوانی شان به پایان رسید اما خواستگاری برایشان نیامد ! به آنها می گویم : حال که خواستگار نمی آید ، شما به خواستگاری مرد شایسته زندگی خود بروید . حکيم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)


بدبخت کسی است ، که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند . حکیم ارد بزرگ (متفکر معاصر ایران) 

حکیم ارد بزرگ ,  ارد بزرگ ,  فیلسوف ایرانی , اردبزرگ ,  مجتبی شرکا ,  مجتبی شرکاء , حکیم اردبزرگ  ,   حکیم اورود بزرگ ,  بزرگترین فیلسوف جهان , بزرگترین فیلسوف دنیا , بزرگترین متفکر ایران ,  بزرگترین فیلسوف ایرانی ,  بزرگترین متفکر جهان , بزرگترین متفکر ایرانی ,  فیلسوف جهانی ,  پدر فلسفه نوین ,  متفکر ایرانی  ,   پدر فلسفه جدید , اررود بزرگ , متفکرین ایران  , مغز متفکر ایران، مغز متفکر ، مغز متفکر جهان ، مغز متفکر ایرانی ، حکیم ارد بزرگ مغز متفکر معاصر


در وفاداری مردی که پیش از خواستگاری ، به دنبال درنوردیدن توست، شک کن . حکیم ارد بزرگ

آدمهای ناتوان ، تشنه دیدن چشم و ابروی این و آن هستند و آواره کوچه ها و خیابانها ... حکیم ارد بزرگ

مردمی که سیاستمداران نیک خود را ، در برابر یورش بیگانگان تنها می گذارند ، شایسته بردگی هستند .  حکیم ارد بزرگ

دوستان فراوان برای یک جوان ، نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست ، بلکه نشان نابودی زمان ، به گونه ای گسترده است . حکیم ارد بزرگ (استاد بزرگ فلسفه)

راهی سوای نرمش و بازی با هستی نیست . حکیم ارد بزرگ (استاد حکمت و فلسفه)

همراه و غمخوار همسایگان خویش باشید ، اما نه آن اندازه که دیوار ادب فرو ریزد . حکیم ارد بزرگ

بزرگداشت کسانی دیدنیست ، که از دیدگان مردم بسیار دور هستند . حکیم ارد بزرگ

آب ، مهربانانه هستی خویش را به ما می بخشد و ما زنده می مانیم و نیرو می گیریم ، پرسش اینجاست حال ما با آن چه می کنیم . حکیم ارد بزرگ

 

حکیم ارد بزرگ ,  ارد بزرگ ,  فیلسوف ایرانی , اردبزرگ ,  مجتبی شرکا ,  مجتبی شرکاء , حکیم اردبزرگ  ,   حکیم اورود بزرگ ,  بزرگترین فیلسوف جهان , بزرگترین فیلسوف دنیا , بزرگترین متفکر ایران ,  بزرگترین فیلسوف ایرانی ,  بزرگترین متفکر جهان , بزرگترین متفکر ایرانی ,  فیلسوف جهانی ,  پدر فلسفه نوین ,  متفکر ایرانی  ,   پدر فلسفه جدید , اررود بزرگ , متفکرین ایران  , مغز متفکر ایران، مغز متفکر ، مغز متفکر جهان ، مغز متفکر ایرانی ، حکیم ارد بزرگ مغز متفکر معاصر

اگر می خواهی به بهترین گونه زندگی کنی، کافیست که همواره کوشش کنی خوب باشی. حکیم ارد بزرگ (اندیشمند)


یک آموزگار خام می تواند ، شاگردان خویش را برای همه زندگی ، سرگردان کند .  حکیم ارد بزرگ

 

 
حکيم ارد بزرگ, سخنان زيباي حکيم ارد بزرگ , جملات ارد بزرگ , ارد بزرگ, محبوب ترين فيلسوف ،محبوب ترين فيلسوف جهان ،محبوبترين فلاسفه جهان، سخنان بزرگان, سخنان حکيم ارد کبير . سخنان حکيم ارد بزرگ, سخنان بزرگان , سخنان حکيمانه , جملات حکيم ارد بزرگ, عکس حکيم ارد بزرگ

 

مردمی که نظم ندارند گرفتار هرج و مرج ، نا امنی و فساد می شوند. حکیم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)

 

ارد بزرگ  , حکیم ارد بزرگ , اردبزرگ , حکیم اردبزرگ , ارود بزرگ , اورد بزرگ , مجتبی شرکا , مجتبی شرکاء , great orod , hakim orod bozorg , بزرگترین فیلسوف جهان , فیلسوف ایرانی  , پدر فلسفه نوین , پدر فلسفه جدید , فیلسوف بزرگ

 

مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند، به اشک به دنبالش خواهد دوید.  حکیم ارد بزرگ

مهر خویش را ، از همسایگان دریغ نکنیم . حکيم ارد بزرگ

آدمیان تنها با مهر ، به یکدیگر گره می خورند. حکیم ارد بزرگ (فیلسوف ایرانی)

آنکه مهربان نیست ، بیمار است. حکیم ارد بزرگ (برترین متفکر جهان)

 

اردبزرگ . حکيم ارد بزرگ , ارد بزرگ , orod , orod bozorg , hakim orod bozorg , hakim great orod , great orod , سخنان بزرگان , سخنان حکيمانه , فلسفه , فيلسوف , سخنان ناب , جملات زيبا , بزرگترين فيلسوف دنيا , برترين فيلسوف جهان , فيلسوف ايراني , Philosophy , Wisdom , The greatest philosopher , The Wise , Sage , Iran  , philosopher , سخنان زيبا , جملات زيبا

 

سایت ویکی پدیا ی فارسی و شبکه بی بی سی، دو روی یک سکه هستند، آنها از سیاستمداران و روشنفکران ضعیف و وابسته حمایت می کنند، تنور جدایی طلبان داخلی و فرقه های رنگارنگ را گرم می  کنند، اختلاف افکنی بین ایران و کشورهای اطراف آن، بویژه افغانستان را دنبال می کنند تا مام میهن، ایران را، به دریایی از خون و کشتار همچون عراق، سوریه و لیبی بدل کنند. در پشت این شعبده اهریمنی، رقص شمشیر عربستان سعودی دیدنی است. حکیم ارد بزرگ

هشدار ! شبکه بی بی سی و سایت ویکی پدیا ، بدنبال تجزیه ایران هستند. حکیم ارد بزرگ

سایت ویکی پدیا فارسی، ابزار دشمنان ایران است. حکیم ارد بزرگ

 

 

منبع : عشق، شرف و آزادیآیا استیون هاوکینگ می تواند معادل حکیم ارد بزرگ شود ؟
برچسب ها : حکیم , حکیم ,جهان ,فیلسوف ,فلسفه ,زندگی ,بزرگ استاد ,بزرگ فیلسوف ,فیلسوف ایرانی ,متفکر جهان ,ویکی پدیا ,بزرگ فیلسوف ایرانی

حکيم ارد بزرگ و سخنان زیبایش

:: حکيم ارد بزرگ و سخنان زیبایش

سخنان بزرگان ، بر دلها می نشیند چون دلسوزانه و آگاهی بخش است.   حکیم ارد بزرگ

مردان و زنان کهن ، با مهربانی در بین مردم سرزمین خویش ، همبستگی و دوستی می آفرینند . حکیم ارد بزرگ

مردان و زنان کهن ، برآیند و پژواک پاکی و راستی هستند . حکیم ارد بزرگ

مردان و زنان کهن، در راه رسیدن به آرمان بزرگ، یک آن هم نمی ایستند. حکیم ارد بزرگ (پدر فلسفه جدید)

مردمی که ، نام نامداران و اساطیر خویش را پاک می کنند ، فرزندانشان را بی پناه ساخته اند ، فرزندان چنین دودمانی به نامداران کشورهای دیگر دل خواهند بست . حکیم ارد بزرگ

میهن دوستی ، هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . حکیم ارد بزرگ 

 


آدمی با اندیشه و انگاره بیمار ، آینده را تیره و تار می بیند .  حکیم ارد بزرگ

آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد ، که در اندیشه ایی فراتر از آنها ، در پرواز باشد .  حکیم ارد بزرگ

آرامش اگر همیشگی باشد ، سستی و پلشتی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ

آسودگی دیگران ، بخشی از آرامش و رفاه ماست .  حکیم ارد بزرگ (پدر فلسفه جدید)

آگاه ، بر داشته های خود بیناست .  حکیم ارد بزرگ

عشق و شیفتگی ، مهر و مهربانی نهفته در درون ما را ، بیدار و جاری میسازد . حکیم ارد بزرگ

سخن بزرگان ، اندیشه ما را ، پولادین می سازد. حکیم ارد بزرگ

سخن مهر آمیز و دلگرم کننده، می تواند از فانوس کوچک ، ستاره بسازد.  حکیم ارد بزرگ

سخن مهر آمیز و دلگرم کننده را، باید از همه سو بشنویم. حکیم ارد بزرگ

سخن خردمند، راه رسیدن به خوشبختی را کم می کند و سخن نادان تباهی را نزدیک می سازد .

سخن و مهر پاک، بر روان آدم پلید ، کارساز نیست .  حکیم ارد بزرگ

سخنان برگزیده بزرگان ، شاه کلید درهای بسته زندگیست . حکیم ارد بزرگ

منبع : عشق، شرف و آزادیحکيم ارد بزرگ و سخنان زیبایش
برچسب ها : حکیم , حکیم ,اندیشه ,بزرگسخن ,زنان ,بزرگمردان ,فلسفه جدید

پندها و نصایح حکیم ارد بزرگ در ادبیات فارسی

:: پندها و نصایح حکیم ارد بزرگ در ادبیات فارسی
 
 
 
 

نام حکیم ارد بزرگ تنها در حوزه فلسفه ، حکمت و یا در میان جامعه شناسان و روانشناسان و یا کارشناسان عرصه موفقیت شنیده نمی شود جالب است که بدانید نام حکیم ارد بزرگ و جملاتش توسط داستان نویسان به وفور استفاده می شود . جملات قصار حکیم ارد بزرگ و شخصیت منحصر به فرد ایشان در برخی از داستان ها جنبه غالب یافته و نویسنده از شاکله پر نفوذ آن بهره می گیرد . قبلا در فیلمنامه ها و نمایش نامه های بسیاری سخنان حکیم را شنیده بودیم امروز با هم به برخی از مهمترین نوشته هایی که در آن شخصیت و سخنان حکیم ارد بزرگ بسیار پر رنگ است اشاره کوتاه خواهم داشت .



120 داستان کوتاه یاسمین آتشی

یاسمین آتشی نویسنده مطرح داستانهای کوتاه تاریخی با متولد 1338 شهر نقده است او در بیش از 120 داستان کوتاه خویش که همه آنها موضوعات تاریخی و باستانی دارند از نام و جملات حکیم ارد بزرگ استفاده می کند .
یاسمین آتشی در مصاحبه ایی گفته است : «اگر خوب دقت کنید یکی از وجوه تمایز ادبیات ما با ادبیات غرب در همین است ما همواره در کتابهای گذشتگان خود نقل قول ها ، مثل ها و حکایات جانبی را می بینیم . من هم سعی کردم این مسیر را همانند یک امضاء بر روی آثارم داشته باشم . من در مورد اندیشه ها و افکار حکیم ارد بزرگ مطالعات فراوانی داشته ام و به شخصه فکر می کنم ایشان بزرگترین متفکر حال حاضر ایران هستند . صدها جمله از ایشان را در حافظه دارم و سعی می کنم با جملات حکیمانه اشان وجه معنایی داستانهایم را بالا ببرم .»


داستان سپیده عشق اثر سپیده صادقی

رمان بلند سپیده عشق ، مضمونی ماورایی دارد و در آن زیباترین دختر ایران که قصد سفر به آلمان و شرکت در مسابقات انتخاب دختر شایسته سال را دارد با اتفاقاتی روبرو می شود که زندگی او را به کلی تغییر می دهد و او را از یک انسان ظاهر بین به یک آدم اهل اندیشه تبدیل می کند و می تواند در شرایطی با آدمهای سرشناس تاریخ ایران گفتگو می کند و در این بین عاشق تنها فرد بین آنها که زنده است یعنی حکیم ارد بزرگ می شود این داستان فوق العاده زیبا سالها یکی از پر خواننده ترین رمانهای در اینترنتی بود


داستانهای عاطفه معصومی




داستان های عاطفه معصومی نویسنده شیروانی (شهر اجداد پدری حکیم ارد بزرگ) بسیار خواندنی است و مورد استقبال زیادی واقع شده است داستانهایی نظیر : پاندا کونگ فو کار به دیدار حکیم ارد بزرگ می آید و داستان سیندرلا به دیدار حکیم ارد بزرگ می آید . از این مجموعه داستان ها است حوادث و رخدادهای آن هر خواننده ای را جذب خود می کند حضور حکیم ارد بزرگ در داستانهای عاطفه معصومی بسیار پر رنگتر از داستان های یاسمین آتشی است و در واقع بخشی از اصل سوژه داستان را در بر می گیرد .


فانتزی های کوتاه آزاده روشنی

داستانک های کوتاه و بسیار با مزه و زیبای آزاده روشنی که فضایی طنز و شاد دارد این داستانک های فانتزی همانند نوشته های عاطفه معصومی "حکیم ارد بزرگ" بخش مهمی از آن را در بر می گیرد هر چند این حضور کوتاه و آرمانی محسوب می شود . آزاده روشنی خود نیز در نوشته هایش حضور دارد و با دو شخصیت خیالی با نام های نیسان آبی و کریم فانتز ما را به فضای تازه و زیبای خود می کشانند .

سوگند سهرابی
تیرماه 1394



سیندرلا به دیدار حکیم ارد بزرگ می آید

((سیندرلا به دیدار حکیم ارد بزرگ می آید))

 

نویسنده : عاطفه معصومی

اسفندماه 1391

سیندرلا از خواب بیدار شد . اوایل صبح بود و نور صبحگاحی پرده را روشن کرده بود و باریکه نور از لای آن اتاق های قصر را روشن می کرد . سیندرلا با عجله خودش را به پنجره ها رساند و با دستان ظریفش پرده ها را کنار زد . نور مستقیما به چشمان شاهزاده خورد و موجب شد او کم کم چشمان خودش را باز کند .

شاهزاده گفت : آه سیندرلای عزیزم...

سیندرلای زیبا با لبخند رو به شوهرش کرد و گفت : صبح بخیر عزیزم وقت صبحانست!

سپس با عجله به اتاق پسرش رفت . او هنوز طفل خردسال بود و در گهواره اش خفته بود . او زیر گهواره زانو زد و به آرامی بر پیشانی ژان پسر یک ساله اش بوسه ای زد . طوری که اصلا صدایی از آن شنیده نشد . سیندرلا به پرستار سپرد که به محض اینکه کودکش بیدار شد او را صدا کند . پرستار هم فروتنانه گفت : چشم خانم و با مهربانی به ژان کوچولو خیره شد . او هیچ گاه بچه ای نداشت و ازدواج نکرده بود بنابراین تمام مهر مادری اش را نثار پسر ملکه و شاهزاده می کرد . او زنی جوان بنام الیزابت بود که تمام اجدادش خدمتگزار خاندان پادشاه بوده اند . بنابراین سیندرلا به این دختر اعتمادی خاص داشت . به همین خاطر او را پرستار کودکش کرده بود. الیزابت کنار گهواره زانو زد و دوباره به نوازش کردن بچه مشغول شد . سیندرلا نیز به سرعت خودش را به اتاقش رساند و لباس خوابش را با لباس رسمی عوض کرد . رعایت قوانین قصر برای همه اجباری بود حتی ملکه . پس از عوض کردن لباس سیندرلا دوباره همان خانم متشخص سابق شد و با گام هایی نرم به طرف تالار غذاخوری به راه افتاد . تالار غذاخوری مانند تمام تالار های کاخ بزرگ و قدیمی بود و میزی بزرگ به طول پنج متر در وسط اتاق و رفت و آمد خدمتکاران گذاشته شده بود و 10 صندلی با روکش طلایی ، دور آن قرار داشت ، گرچه سه نفر بیشتر روی آن ها نمی نشستند .

در صدر میز پادشاه با لباس فاخر و مدال های سنگین و آهنینش که نشان از افتخارات گذشته او در جنگ ها و کشورداری بود با ابهت منتظر نشسته بود تا همه سر میز حاضر شوند . با اینکه چهره چروکیده اش نشان از خستگی دوران پیری،  موهای سفیدش نشان سرد و گرم چشیدن روزگار داشت و پشتش خمیده شده بود ، اما حاضر نمی شد عصا بدست بگیرد . چون معتقد بود باعث تضعیف روحیه سربازان و سران کشور می شود . یک پادشاه باید بتواند استوار و قوی بایستد تا تن دشمنان به لرزه بیفتد . این ها اصول پادشاه بودند . با این حال خدمتگزارانش همواره دور و برش بودند تا حتی اگر لغزید زیر بازویش را بگیرند . پس از اخراج وزیرش بدلیل نافرمانی تمام حکم ها را خودش به سربازان می داد . دیگر وقتش بود که بازنشسته شود و امور را به پسرش بسپارد . دیگر خیالش از بابت جانشینی نیز راحت بود زیرا تا دو نسل بعدش پسران خودش بر تخت می نشستند و حکومت بدست اغیار نمی افتاد.

شاهزاده نیز در سمت راستش نشسته بود و با لبخند به سیندرلا نگاه می کرد . بعد از ده سال هنوز ذره ای از عشق میان آن دو کم نشده بود . سیندرلا نیز لبخند مهربانی تحویل شاهزاده داد و روبروی او در آنطرف میز نشست . سیندرلا رو به پادشاه کرد و گفت : صبح بخیر پدر. پادشاه نیز در جواب به او گفت : صبح شما هم بخیر دخترم

بعد از لحظاتی همزمان با یکدیگر شروع به خوردن صبحانه کردند . خوراک هنوز تمام نشده بود که یکی از خدمتکاران پادشاه به پیش او آمد و گفت : اعلی حضرت وزیر جنگ اجازه صحبت می خواهند . می گویند کار مهمی پیش آمده که باید حتما شما را ببینند .

پادشاه از سر میز بلند شد . سیندرلا و شاهزاده نیز به دنبال پادشاه به تالار اصلی کاخ رفتند . خدمتکاران نیز پچ پچ کنان پشت سر آن ها مشغول جمع کردن ظروف شدند .

در تالار اصلی وزیر جنگ روی مبل نشسته بود و از شدت نگرانی و تمرکز سبیل هایش را می جوید و مشت هایش را بهم میکوفت . به محض وارد شدن پادشاه افکارش بهم ریخت و شق و رق ایستاد و به خانواده پادشاه درود فرستاد .

پادشاه از او پرسید : چه اتفاقی افتاده است ؟

وزیر جنگ گفت : قربان عده ای شورشی به فرماندهی وزیر پیشینتان مشغول جمع آوری هوادار و پیشروی به سمت پایتخت هستند . قربان تعداد آن ها بسیار زیاد است و ما نتوانستیم با فرستادن چندین گروه از سربازان ورزیده شکستشان دهیم . آن ها به طمع بدست آوردن مملکت و تاج و تخت هر کاری می کنند بهانه شان هم این است که شما دیگر پیر شده اید و مانند سابق قابلیت اداره ی مملکت را ندارید ...

در این میان پرستاری وارد اتاق شد و به ملکه سیندرلا گفت که سرورم عالی جناب ژان ، از خواب بیدار شده اند . سیندرلا با عجله از تالار اصلی بیرون رفت . در این لحظه از پوسته ملکه خارج شده و دوباره تبدیل به مادر مهربان شده بود . الیزابت در اتاق بچه مشغول نوازش کردن ژان بود و با ورود ملکه به کناری رفت . سیندرلا هم برای اینکه بچه اش را آرام کند به او شیر داد . ژان با چشمان آبی مشتاقش به مادر زل زد و او را نگاه می کرد. سیندرلا هم او را محکم تر به خود فشرد . الیزابت هم نشست و گهواره بچه را مرتب کرد .

بعد از ساعتی صدای تق تق در آمد . شاهزاده وارد شد و الیزابت بیرون رفت . چهره شاهزاده گرفته و درهم بود. رو به سیندرلا کرد دست هایش را گرفت و به چشم هایش نگاه کرد . شاهزاده با لحن خاص گفت که سیندرلای من . باید به جنگ بروم و تو و ژان را تنها بگذارم . معلوم نیست که چقدر طول خواهد کشید ولی این را بدان که من همواره به یاد تو خواهم بود .

نگرانی و دل تنگی از همین حالا در چشمان سیندرلا هویدا بود . تاکنون زندگی آن ها در آرامش و شادی گذشته بود و اگر نبردی هم وجود داشت سربازان ورزیده گارد آن را خیلی زود تمام می کردند اما اکنون شاهزاده خود می خواست فرماندهی سربازان را بر عهده بگیرد  و به جنگ برود .

سیندرلا دستان شاهزاده را فشرد و نگرانی خود را نشان داد . شاهزاده متوجه شد و آهسته گفت : نگران نباش برای من اتفاقی نمی افتد . همسر تو قوی تر از این حرف هاست .

شاهزاده دستی به سر پسرش کشید و او را بوسید و بعد از لحظاتی گفتگو با سیندرلا از اتاق بیرون رفت .

وقتی الیزابت وارد اتاق شد دید ملکه رنگ به رخسارش نیست . برای او لیوانی شربت آورد و ژان را در آغوش گرفت .

فردای آن روز که خورشید از پشت خرمن ها ابر تیره به آرامی بر روی کاخ پادشاهی انوار نورانیش را می پراکند ، شاهزاده لباس جنگش را پوشید از خانواده خداحافظی کرد و سوار بر اسب سفیدش شد . پادشاه به او گفت : پیروز و تندرست برگردی پسرم .

شاهزاده سری تکان داد و گفت : حتما پدر ، و برای ملکه سیندرلا و ژان کوچولو که از پشت پنجره او را تماشا می کردند دست تکان داد و با سربازانش از کاخ خارج شد .

 

 

روزها و شبهای بسیاری گذشتند ملکه برای این که غم دوری شوهرش را حس نکند . سرش را با پسرش گرم می کرد ، پادشاه هم مدام در حال سرو سامان دادن به اوضاع حکومتی و کشور بود و فرصت نمی کرد درباره پسرش بیندیشد . شاید هم این تنها ظاهر ماجرا بود و در دل از دوری پسرش غم داشت ولی به زبان نمیاورد.

البته این وضعیت در کل کاخ حاکم بود و روی کارکنان نیز اثر گذاشته بود . بیشتر خدمتکاران فکر می کردند این جنگ نیز مانند هر نبرد دیگری با پیروزی پایان می یابد و آن ها هم همانند همیشه به کارشان ادامه می دهند . الیزابت بیشتر سعی می کرد به سیندرلا امیدواری بدهد و مانند یک همدم و همدل کنار او باشد تا احساس تنهایی نکند . سیندرلا هم از او سپاس گزار بود و هوایش را داشت .

حدود یک ماه گذشته بود ولی هنوز شاهزاده بازنگشته بود و ترس بر دل سیندرلا سایه افکنده بود . شب و روز ارتش کشور آن ها در حال جنگ با شورشیان بود و اخبار نشان می داد که هیچ طرف بر دیگری غالب نشده و کماکان نیروهای دشمن در حال پیشروی اند. با این حال شاهزاده و سپاهش با تمام قوا مشغول دفاع بودند .

هرچه بیش تر می گذشت اضطراب و نگرانی بیشتر در چهره ی پادشاه هویدا می شد . او مرتب در حال رفت و آمد و دستور دادن به وزیر جنگ بود و هر روز جلسه ای با تمام وزرایش می گذاشت و اوضاع را بررسی می کرد. کاخ به جنب و جوش افتاده بود و کارکنان قصر کم و بیش از جریانات حاکم بر کشور اطلاع داشتند . الیزابت سعی می کرد سیندرلا را بیش از این با اخبار منفی نگران نکند . اما بالاخره ملکه هر از گاهی متوجه اخبار جدید می شد و هر چه اخبار بیشتر می شد قلب او فشرده تر می شد بطوری که بعضی شب ها بدلیل فکر و خیال خوابش نمی برد .

سر انجام پس از چند ماه خبر مهمی رسید ... آن روز سیندرلا در اتاقش نشسته بود و کتاب می خواند تا سرش را گرم کند . صدای سر و صدا و همهمه ای که تاکنون سابقه نداشت در کاخ پیچیده بود . سیندرلا کنجکاو شد و در اتاقش را باز کرد و از بالای راه پله به تالار خیره شد . خدمتکاران همه جا پراکنده بودند و با یکدیگر پچ پچ می کردند ، طوری که اصلا متوجه سیندرلا نشدند . او چند خدمتکار را دید که نوشیدنی بدست به اتاق پادشاه رفتند . سیندرلا از پله ها پایین رفت و خدمتکاران با دست پاچگی به او تعظیم کردند و دوباره با نگرانی بیشتری مشغول صحبت با یکدیگر شدند . سیندرلا کنجکاو شد بداند چه چیزی موجب برهم خوردن نظم همیشگی قصر شده است .

صدای آن ها را می شنید که می گفتند : زن بیچاره !...وقتی این خبر رو بشنوه چه حالی پیدا می کنه؟...حالا چطور باید بهش بگیم؟...معلوم نیست پادشاه در مقابل این خبر وحشتناک زنده می مونه یا نه...دلم براشون می سوزه...حالا سرنوشت این بچه چه می شه...آیا شورشیا قصر ما رو تسخیر می کنن؟...یعنی ما باید از اینجا بریم؟...

سیندرلا فریاد زد : خیلی زود زود یکیتون بیاد به من بگه چه خبره تو این کاخ ؟

کارکنان ساکت شدند ولی هیچ کدام حاضر نشدند جلو بیایند و به او بگویند . سیندرلا دست الیزابت را کشید و گفت : تو باید به من بگی چه اتفاقی افتاده خواهش می کنم .

الیزابت گفت : خانم شما باید خودتونو کنترل کنین

سیندرلا گفت : من به خودم مسلط هستم جوابمو بده .

الیزابت سرش را پائین انداخت و گفت : خانم لطفا اینو از من نخواین

سیندرلا تا توانست اصرار کرد تا اینکه الیزابت با اکراه حاضر شد خبر را به او بدهد

خانم من شنیدم که ( خیلی متاسفم ) همسر شما یعنی شاهزاده... توسط شورشیان کشته شده... اون ها همین الان در راه اومدن به شهر ما هستن...اونا درصدد گرفتن پادشاهی ...

سیندرلا چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نشنید...

نیمه های شب بود که سیندرلا در تخت خودش به هوش آمد سپس زانوهایش را به بغل گرفت و بشدت شروع به گریه کرد . آنقدر حواسش پرت بود که متوجه الیزابت که او را صدا می زد نشد . قدری که آرام گرفت . صدای فریاد ها و چکاکاک شمشیر ها او را متوجه خود کرد او با وحشت به اطراف خود نگاه کرد ، هیچ شمعی روشن نبود و جایی را نمی دید . دست دراز کرد تا شمعی روشن کند که دستی زنانه دست سیندرلا را گرفت و او را ازین کار بر حذر داشت .: خانم شما نباید دشمنو متوجه این اتاق کنین!

سیندرلا متوجه الیزابت که ژان را در بغل داشت شد : آه الیزابت تو هستی؟ مرا ترساندی!

الیزابت گفت : معذرت می خواهم خانم مدتی هست که کنار شما هستم . شورشیان قصد وارد شدن به کاخ را دارند و اگر شما روشنایی ایجاد کنید ممکن است دشمنان بفهمند ما اینجا هستیم و قصد جانمان را بکنند

سیندرلا شتاب زده پرسید : پادشاه کجاست؟

الیزابت جواب داد : ایشان در اتاقشان هستند و پرستاران در کنارشان مشغول پرستاری هستند. هنوز در شوک بسر می برند و قدرت تصمیم گیری شان را از دست داده اند همین که در غم پسرشان دق نکرده اند ، جای شکرش باقی ست . با این حال عده ای از سربازان همچنان از قصر محافظت می کنند . شما نگران نباشید.

سیندرلا گفت : پسرم را به من بده .

الیزابت با احتیاط بچه را در بغل سیندرلا نهاد . گویا ژان به خواب عمیقی فرو رفته بود و این به مادر آرامش می بخشید . گویی او تنها چیزی بود که سیندرلا را زنده نگه می داشت . در همین احوال بودند که صدای شکسته شدن چوب و شیشه ، داد و فریاد و خنده های وحشت آور و دویدن یکی پس از دیگری به گوش سیندرلا و الیزابت رسید .

الیزابت قدری پرده را کنار زد و دزدکی از پنجره به بیرون نگاه کرد . بعد سرش را برگرداند و به سیندرلا گفت : خانم شما باید هر چه زودتر از اینجا بروید .

سیندرلا با دلشوره پرسید : مگر چه شده ؟

الیزابت با اصرار گفت : خانم شما نباید اینجا بمانید شورشیان سربازان را شکست داده اند . همین حالاهاست که برسند .

 

سیندرلا کودکش را در آغوش فشرد و گفت : اما پادشاه چه می شوند ؟

الیزابت گفت : بانوی من یا خدمتکاران او را فراری خواهند داد یا زندانیش می کنند . شما باید بیشتر نگران خودتان و پسرتان باشید که تنها وارث تاج و تخت است . مطمئنا آن ها ابتدا به سراغ شما میایند تا شما را زبانم لال از بین ببرند . آن ها خیلی بی رحمند .

بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت . سیندرلا صدای شورشیان را از درون کاخ می شنید : «آن پیرمرد دیوانه را پیدا کنید...کسی کار احمقانه ای نکند همه به دستور من عمل کنید...»

سیندرلا به سرعت ژان را در پارچه تیره ای پوشاند و در بغل گرفت . در اتاق باز شد ، الیزابت بود . با عجله گفت : ملکه همه لباس های شما پر زرق و برق و بلند هستند و بدرد فرار از کاخ نمی خورند این لباس های کهنه و بی رنگ و روی خدمتکاران را بپوشید ، خواهش می کنم زودتر خانم لباس هایتان را عوض کنید هر چه زودتر ...

سیندرلا پسرش را در دست های الیزابت گذاشت و مشغول تعویض لباس هایش شد . هر دو چشمانشان پر از اشک بود و بیاد سال های گذشته اشک می ریختند . خصوصا الیزابت که باید با کودک ناتنی اش خداحافظی می کرد .

سیندرلا پس از پوشیدن لباس خدمتکاران با دستپاچگی به الیزابت گفت : چه کنم؟

الیزابت پرده را به سرعت کنار زد و پنجره بزرگ را باز کرد و به سیندرلا گفت : شما باید از پنجره بیرون بروید.

صدای شورشیان آمد که می گفتند : آن ملکه و پسرش را پیدا کنید باید زودتر بکشیمشان ...

سیندرلا با وحشت پرسید: چی ؟ چگونه ؟

الیزابت دست سیندرلا را گرفت و او را کشید : من کمکتان می کنم . ژان را با پارچه ای پشت سیندرلا بست . پرده را کند و گره زد سیندرلا بر سر در پنجره ایستاد . و به الیزابت نگاه کرد .

الیزابت : خانم زود باشید.

سیندرلا با زحمت طناب پرده های پنجره را گرفت و پایین رفت تا اینکه پاهایش را روی سنگ فرش کاخ گذاشت . و به بالا نگاه کرد . الیزابت نیز پایین آمد و هر دو به طرف دروازه فرودی دویدند . چند نفر آن ها را در حال دویدن دیدند و فریاد زدند : دارند فرار می کنند دروازه ها را ببندید .

الیزابت دست سیندرلا را گرفت و هر دو با سرعت بیشتری دویدند . دروازه ورودی در حال پایین آمدن بود . سیندرلا و الیزابت سرشان را خم کردند و از زیر دروازه گذشتند . شورشیان پشت در ماندند. سیندرلا تا جان در بدن داشت دوید. پسرش را از پشتش برداشت و در دست گرفت ولی الیزابت را ندید . هرچه او را صدا زد کسی را ندید . مطمئن بود که شورشی ها اکنون دنبال اویند. نمی توانست بایستد و استراحت کند . بنابراین باز هم به راهش در سیاهی شب ادامه داد . هیچ کس نبود و مردم در خانه هایشان پنهان شده بودند. سیندرلا مستاصل و درمانده به هر طرف می رفت تا اینکه ناگهان خودش را در جنگلی تاریک دید. درخت ها و بوته های انبوه او را در بر می گرفتند و سیندرلا را در خود گم می کردند  . ژان کوچولو که ترس مادرش را دیده بود پیوسته گریه می کرد . سیندرلا هم برای اینکه او را آرام کند گاهی می ایستاد پسرش را بوسه باران می کرد می گفت چیزی نیست پسرم آرام باش . مغزش پر شده از همه آنچه در دور و برش دیده بود . ناگهان صدای سربازان را شنید که همچنان دنبال او می گشتند. اگر بچه سر و صدایی می کرد ، آن ها حتما متوجه او می شدند. سیندرلا به عمق جنگل تاریک دوید . چند بار پایش لغزید ولی توانست خود را کنترل کند و با سرعت بیشتری می دوید . صورت و دستانش از تیزی خارها و شاخه های بوته ها و درختان کوتاه قد درون جنگل زخمی شده بود ...

آیا ملکه خواهد توانست از دست شورشیان بگریزد . آیا آن زن بی پناه جان فرزندش را می تواند نجات دهد ؟ آیا دوباره به کاخ باز خواهد گشت ؟ آیا می تواند زندگی گذشته را از سر بگیرد ؟ آیا فرزند او پادشاه خواهد شد ؟

مستاصل و درمانده به هرسو می رفت . بدون هیچ مقصدی . هیچ چیزی نمیدید مانند نابینایی دستانش را جلو برد تا موانع پیش رویش را لمس کند ولی سربازان با مشعل می آمدند . سیندرلا نوری را از دور دید گمان کرد نور پنجره کلبه ای است . به طرف آن دوید . آن روزنه نورانی گویی او را به طرف خودش می کشید . انگار از جاذبه زمین قوی تر بود . هر چه نزدیک تر می شد روزنه درخشان تر و کشش بیشتری داشت .سر انجام او به مارپیچی درخشان رسید . صدای سربازان شورشی را از پشت سر می شنید . فرزندش را بخود فشرد و وارد روزنه درخشان شد ...

 

 

سیندرلا چرخی زد و خودش را جایی ناآشنا و در میان کوه ها و جنگل هایی سرسبز و گل های همیشه بهار یافت . صبح بود و خورشید تابان روی زیبایش را دوباره به سیندرلا نشان می داد . در مقابل سیندرلا ، کوهی بسیار بزرگ و سر به فلک کشیده ای قرار داشت . سیندرلا متوجه کلبه ای چوبی و زیبا در پایین کوه شد . پیچک های سبز کلبه را در بر گرفته بودند . پسرش "ژان" بسیار گرسنه بود، سیندرلا هم که شدیدا به کمک نیاز داشت به طرف کلبه رفت به آرامی سه بار بر در زد. بعد از لحظاتی پیرمردی لاغر اندام و خوش رو ، در کلبه را که صدای قژ قژ عجیبی داشت باز کرد و با مهربانی گفت : خوش آمدی دخترم . بفرمایید تو ...

سیندرلا لبخند تلخی زد و مودبانه با صدای گرفته ای گفت : خیلی متشکرم

و وارد کلبه چوبی پیرمرد شد . کلبه چوبی پیرمرد بزرگتر از چیزی بود که تصورش را می کرد و بوی عود میداد . پیرمرد سیندرلا را به طرف صندلی چوبی که کنار شومینه قرار داشت راهنمایی کرد . سیندرلا به آرامی بر روی صندلی نشست و ژان را بر روی پایش نشاند . ژان هم با چشمان درشتش چهره زخمی مادرش را تماشا می کرد . پیرمرد شربت بهار نارنج آورد و به سیندرلا داد تا گلویی تازه کند و بعد روبروی او نشست. سیندرلا بعد از اینکه شربت را نوشید گفت : خیلی سپاسگذارم. اسم این شربت چیست ؟

پیرمرد جواب داد : بهار نارنج و بلافاصله پرسید : شما چه شد که به اینجا آمدید؟

سیندرلا ناگهان به یاد خاطرات بسیار تلخ شب قبل افتاد قلبش فشرده شد و اشک هایش جاری گشت .

پیرمرد با مهربانی گفت دخترم ناراحت نباش همه چیز درست می شود آرام باش .

صدای مهربان و امید بخش پیرمرد او را کمی آرام کرد و گفت : داشتم از دست سربازان شورشی فرار می کردم که مارپیچی نورانی سرراهم سبز شد .

پیرمرد گفت : درک می کنم... که اینطور...پس شما از روزنه درخشان امید آمده ای .

سیندرلا که حالا کمی آرام شده بود ، پرسید : چی ؟روزنه درخشان امید؟

پیرمرد توضیح داد : هم اکنون شما در کنار شیرکوه هستید کوه بزرگی در کنار "شهر شیروان" ، که یکی از شهرهای شمال شرق کشور ایران است . هر  کسی که قلبی پاک داشته باشد و آزارش هم به کسی نرسیده باشد در سخت ترین شرایط زندگی ، روزنه درخشان امید را می بیند و به اینجا می رسد .

پیر مرد از جایش برخواست و گفت : من صبحانه را آماده می کنم شما هم اینجا را مثل خانه خودتان بدانید و راحت باشید همه چیز اینجا هست و مشغول آماده کردن میز صبحانه شد ...

 

یک هفته گذشت ...

 

سیندرلا و فرزندش ژان روحیه شان عوض شده بود غذاهای خوب خانه پیرمرد و آب و هوای کوهستان نزدیک شهر شیروان ، باعث شده بود زخم های سر و صورت سیندرلا ، خیلی زود خوب شوند .

اما نکته ایی وجود داشت که سیندرلا را بسیار آزار می داد و آن هم بی اطلاعی از کاخ بود . آیا پادشاه هم همچون همسرش کشته شده بود ؟ اگر اینطور باشد و پادشاه هم کشته شده باشد ، ژان هم اکنون پادشاه سرزمین شان است و باید بر تخت بنشیند و زمام امور را در دست بگیرد .

کمی مکث نمود و باز با خود گفت : آیا دیگر کاخ را برای همیشه از دست داده ام یا باید برگردم و فرزندم شورشیان را سرکوب و قدرت را در اختیار بگیرد ؟ آیا الیزابت در آن شب جان سالم بدر برده بود یا او هم اسیر شورشیان شده بود ؟ هر لحظه پرسش ها به مغز او هجوم می آوردند و در نهایت نمی دانست اکنون تکلیفش چیست ؟ آیا همچنان باید در خانه پیرمرد با فرزندش در آرامش زندگی کند و یا باید به سرزمین خود برگردد و حالا چگونه برگردد ؟ در نهایت یکبار تصمیم گرفت تمام فکرش را بر روی آینده متمرکز کند و در نهایت به اینجا رسید که من دو راه دارم یا اینجا بمانم و پسرم را بزرگ کنم و بعد به کشورم بروم و یا هم اکنون برگردم و با کمک افراد وفادار به همسر و پدر شوهرم بر علیه شورشیان قیام کرده و پسرم را بر تخت سلطنت بنشانم ؟ اینجا هم یک دو راهی و پرسش سخت قرار داشت .

 

ژان که تازه راه رفتن را یاد گرفته بود پای مادرش را گرفته و ایستاده بود و به مادرش نگاه می کرد و می خندید . دو دندان مروارید گونه اش با خنده دیده می شدند .

مادر ژان را در آغوش گرفت و از کلبه بیرون آمد پیرمرد را دید که به مرغ ها و خروسشان غذا می دهد . جلو رفته و به او گفت :  می توانم از شما پرسشی کنم ؟

پیرمرد گفت : بفرمایید.

سیندرلا همه آنچه را در ذهن داشت گفت و در نهایت پرسش خود را پرسید .

پیر مرد پس از مدتی سکوت گفت : من نمی توانم پاسخ پرسش ات را بدهم اما کسی را می شناسم که پاسخ همه مسافران شیرکوه را می داند .

سیندرلا گفت چه کسی ؟ آیا من هم می توانم پرسش هایم را بپرسم ؟

پیر مرد گفت : بر فراز همین شیرکوه غاری هست به نام دانایی که در آن حکیم ارد بزرگ زندگی می کند او بزرگترین فیلسوف جهان است و از او می توانی پرسشهایت را بپرسی .

سیندرلا دوباره پرسید : یعنی باید از شیرکوه بالا بروم تا به جواب سوالاتم برسم؟

پیرمرد بلند شد و گفت : خب بله دیگر . البته مطمئن باشید که آسان نخواهد بود و مراحلی دارد.

سیندرلا گفت : چه مراحلی ؟

پیرمرد هم گفت :اول باید از کوه بالا بروی تا اینکه به چشمه یخ زده حکمت برسی ، آب خوردن از آن امکان ندارد ، مگر اینکه به سوالی که ماهی قرمز روی یخ از تو می پرسد به درستی پاسخ بدهی .

سیندرلا با تعجب گفت : روی یخ ؟

پیر مرد گفت : آری؛ این ماهی موجودی شگفت آور است بر روی یخ جست و خیز می کند و وظیفه اش همین است اگر جوابت به پرسش او نادرست باشد روزنه درخشان امید ، دوباره تو را به جایی که بودی بر می گرداند و اگر درست گفته باشی یخ آب باز می شود و تو می توانی درون بطری شیشه ای که کنار چشمه قرار دارد برای خودت آب برداری . فقط یادت باشد که تا به قله برسی فقط همین آب را داری پس باید بسیار مراقب آن باشی و بیهوده آن را مصرف نکنی .

سیندرلا پرسید : مراحل بعدی چیست ؟

پیرمرد همانطور که به شیرکوه نگاه می کرد گفت: بعد از آن دو مرحله دیگر هم وجود دارد که خودت خواهی فهمید . فقط این را بگویم که تو تنها تا غروب وقت داری تا به غار دانایی برسی و هنگامی که خورشید طلایی رنگ از آسمان ناپدید گردد در غار دانایی بسته می گردد و تو تا روز بعد نخواهی توانست به غار وارد شوی و این را هم بگویم که اصلا نباید روی قله بخوابی . وقتی به غار دانایی برسی تو فقط پنج دقیقه فرصت خواهی داشت تا پرسش هایت را از حکیم بزرگ بپرسی ، چون پس از این مدت حکیم به تدریج ناپدید می شود پس مهمترین سئوالت را بپرس .

پیر مرد سرش را برگرداند و به سیندرلا که با تعجب به او نگاه می کرد گفت : وقتی از غار دانایی بیرون آمدی سیمرغ بزرگی منتظر توست تا تو را بر پشتش سوار کند و به چشمه حکمت بر گرداند .

 

سیندرلا به فرزندش ژان نگاهی کرد و گفت : من به خاطر آینده فرزندم حاضرم هر سختی را متحمل بشوم .

بعد از چند دقیقه سکوت گفت : من می خواهم به غار دانایی و دیدار حکیم ارد بزرگ بروم .

پیرمرد گفت اگر می خواهی به شیر کوه بروی باید صبح زود حرکت کنی .

 

 

صبح زود بود که سیندرلا کودکش را با پارچه ایی به پشت بست و از پیرمرد خداحافظی کرد و از شیر کوه شروع به بالا رفتن کرد . دستان لطیفش که تا ده سال غیر از ابریشم چیزی را لمس نکرده بود حالا سنگ های سخت و سرد را می گرفت . وقتی ظهر شد روی صخره ای نشست و به بچه اش شیر داد و کیف اش را باز کرد  . سیندرلا تکه ای از نان فتیر محلی شیروان را کند و در دهان گذاشت . باید سریعتر به غار دانایی می رسید . پس از کمی درنگ ، دوباره پسرش را بر پشتش بسته و براه افتاد ، ارتفاع سیندرلا را به وحشت می انداخت ، برای همین خوب حواسش را جمع کرد تا چشمش به پایین نیفتد . کم کم هوا از روشنایی خورشید خالی شد و زمان غروب فرا رسید . سیندرلا عجله کرد . می خواست هر چه زودتر به چشمه حکمت برسد . بعد از ساعتی به صخره ای بزرگ رسید که چشمه ای درخشان و یخ زده در آنجا بود . چشمه مانند سنگ های قیمتی چشم را خیره می کرد و همچون ستارگان اطرافش را روشن می کرد .

خیلی عجیب بود که بر روی این چشمه یخ زده و درخشان موجود زنده ای زندگی کند . سیندرلا پسرش را کنار سنگی گذاشت و سرش را نزدیک چشمه برد و دوباره به چشمه نگاه کرد . بناگاه صدایی او را بخود آورد : تو سیندرلا هستی ؟

سیندرلا نگاهی به سویی که صدا از طرف آن می آمد کرد . بله ، همانطور که پیرمرد گفته بود ماهی سرخ کوچکی بر روی یخ جست و خیز می کرد و او را نگاه می نمود .

به ماهی قرمز کوچولو گفت : بله من هستم و آمده ام تا از حکیم ارد بزرگ چاره جویی کنم .

ماهی قرمز که درخشندگی مانند یاقوت سرخ داشت لحظه ایی از جست و خیز باز ایستاد و گفت : حتما می دانی که باید به پرسش من به درستی پاسخ دهی ؟ ...

سیندرلا سرش را به حالت تایید تکان داد و منتظر شد تا ماهی قرمز سئوالش را بپرسد .

ماهی سرخ کوچولو نگاهی به پسر سیندرلا ژان انداخت و گفت :بهترین هدیه پدر و مادر به فرزند چیست ؟

اینبار سیندرلا به ژان نگاه کرد . بناگاه به یاد پدر و مادر واقعیش افتاد . پدرش همیشه او را در آغوش می گرفت و می گفت دخترم به همه احترام بگذار و مهربان باش . برای همین سیندرلا هرگز به مادر ناتنی و خواهران ناتنی اش بی ادبی نکرده و همواره با آن ها با محبت بود . سیندرلا با خودش فکر کرد که او هم باید همین را به بچه اش آموزش دهد . سیندرلا به ماهی کوچولو گفت : آموزش ادب و انسانیت .

ماهی چند بار بالا و پایین پرید و گفت : درسته! درسته! درسته! و به قول حکیم ارد بزرگ :«بهترین هدیه پدر و مادر به فرزند ، آموزش ادب و انسانیت است.» با گفتن این سخن ، یخ سریع ذوب شد و آب شفاف آن روان گشت .

ماهی کوچولو از سیندرلا خداحافظی کرد و به عمق چشمه رفت . سیندرلا هم دستش را در آب فرو برد . انگار جریان برقی به او وارد شد و باعث شد چشمانش را بازتر کند . باچشمانش اطراف را گشت و بطری شیشه ای را در کنار صخره دید. طوری که انگار جایش همیشه آنجا بوده است . سیندرلا اینبار هر دو دستش را به زیر آب سرد فرو برد و صورتش را به سطح آب نزدیک کرد صورتش را در آن می دید و چروک های ریزی که گوشه چشمش به وجود آمده بودند ولی زیبایی آن ها هرگز از بین نرفته بود .

سیندرلا تاکنون چشمه ای مانند این را ندیده بود از این که پاسخ پرسش ماهی را به درستی داده بود خیلی هیجان زده بود برای صورتش را با آب چشمه حکمت شست ژان کوچولو را هم به کنار چشمه آورد و دستها و صورت او را هم شست و با بطری به او هم از آب چشمه داد و خودش هم نوشید . گویی تمام سلول های مغزش فریاد می کشیدند . کم کم حس کرد در درون مغزش صداهایی می شنود صداهای عجیبی  که تاکنون نشنیده بود. به ژان نگاهی کرد . او  می خندید و پاهایش را به سنگ زیر پایش می کوبید .

سیندرلا ژان را بلند کرد و در بغل گرفت و مدت زیادی چشم به آسمان دوخت . تا اینکه پسرش شروع به گریه کرد و سیندرلا را بخود آورد . ژان گرسنه بود . سیندرلا به او شیر داد. احساس می کرد آب چشمه حکمت او را نسبت به زندگی و هدفی که دنبال می کند خیلی قوی تر ساخته برای همین باز هم از آب چشمه نوشید . آنقدر حس خوبی به او دست داده بود که زیرلب شروع به آواز خواندن کرد . و به صخره ها چشم دوخت و غرق در افکاری روشن شده بود . ژان با دستانش صورت مادر را نوازش کرد و سیندرلا را بخود آورد . سیندرلا در حفره سنگی کوچکی که در کنارصخره بود نشست و کمی از فتیر خورد و دراز کشید . پسرش را کنار خود خواباند و بخواب رفت .

 

سیندرلا ، صبح خیلی زود با صدای رقص آب چشمه و نغمه پرندگان خوش آواز از خواب بیدار شد . وقایع روز گذشته همانند رویایی از ذهنش گذشتند . از جایش برخواست ، به سمت چشمه آمد . آب نوشید و صورتش را شست. بطری شیشه ای را از جایگاهش برداشت و در آب چشمه فرو برد و بعد از لحظاتی بیرون آورد در آن را بست و به کناری گذاشت. ژان به آرامی بیدار شد و لباس زبر و رنگ و رو رفته سیندرلا را کشید . سیندرلا به کودکش شیر داد و کیف آبی رنگ را باز کرد . یک شیرینی نارگیلی از آن برداشت و بطری را درون آن جا داد . باید خیلی مواظب آن می بود چرا که همانطور که پیرمرد گفته بود تنها ذخیره آب او در کل سفر همین یک ظرف آب بود . از جای برخواست بچه اش را به پشت بست و به کوهنوردی ادامه داد . صدای پرندگانی که می شناخت و نمی شناخت را می شنید . برایش عجیب بود که این همه پرنده دور کوه به این بزرگی چکار می کنند؟ برای پرنده ها هم عجیب بود که زن به این زیبایی بچه به پشت با لباس های وصله زده چرا از شیرکوه بالا می رود؟ سیندرلا هم هیچگاه پیشبینی نمی کرد که سرنوشتش این شود . از زندگی چند ماه پیشش انگار سال ها گذشته بود . مانند رویایی شیرین... سعی می کرد جزئیات آن را بخاطر بسپارد و از یاد نبرد .

ساعت ها پیاده روی خسته اش کرده بود ، دیگر داشت کم کم انرژیش را از دست می داد و گشنه و تشنه می شد . دیگر کم مانده بود که از حال برود . یک زن ظریف با دستان لطیف و کودکی سنگین به پشتش مگر چقدر توان داشت ؟ در همین اوضاع بود که لنگه کفش پای راستش در بوته ای گیر کرد و از پایش در آمد .

سیندرلا به کفش نگاهی کرد ناخودآگاه به یاد شب باشکوه رقصش با شاهزاده افتاد . آهی عمیق کشید . دست دراز کرد تا کفشش را از لای بوته ایی که روی شیب کوه بود بردارد ولی نتوانست .

بوته به صدا در آمد : ای دختر بیچاره چه بر سرت آمده تو هیچگاه نمی توانی از شیرکوه بالا بروی تا مشکلت را حل کنی ...

سیندرلا گفت : سعی نکن من را ناامید کنی میان من و بیچارگی یک تار مو فاصله است . من باید این فاصله را طی کنم تا به حکیم ارد بزرگ برسم و راه چاره بگیرم .

بوته خار گفت : از ما گفتن بود . بنظرم بهتر است تو برگردی پایین و با بدبختی هایت بسازی . فکر نمی کنم زنده برگردی . بعد تکانی بخودش داد و کفش سیندرلا را در دستانش گذاشت . سیندرلا از بوته تشکر کرد و دوباره پا در راه نهاد . هوا روشن تر شده بود و این نشان می داد که ظهر شده است . به فرزندش شیر داد و کمی نان در دهان خود نهاد و باز کوهنوردی را ادامه داد . سیندرلا با خودش فکر می کرد چند نفس تا بیهوش شدن فاصله دارد وقتی به گردنه بزرگ و مسطح کوه رسید ، غروب شده بود . سیندرلا روی صخره صاف و بزرگی دراز کشید و کودکش را در آغوش گرفت .

 

معلوم نبود که چه مدت در آنجا خوابیده بود ... اما صبح با صدای ناله های زنی از خواب بیدار شد . ناله ها درد آور و اندوهناک ، ممتد و دلخراش بودند . سیندرلا از جا برخواست . همه جا را غرق در مه دید . نمی توانست اطراف خود را به خوبی ببیند و احساس نا امنی می کرد . صداها از کجا بود ؟ ژان را در بغل گرفت . ناله ها همچنان ادامه داشتند . می گفتند : خیلی تشنه ام . لبانم خشکیده ... آیا کسی هست که من را سیراب کند ؟

هر چه سیندرلا اطراف خود را جستجو کرد کسی را ندید . در نهایت به کوهنوردی اش ادامه داد . چند دقیقه نگذشته بود که گریه های ژان بیادش آورد که کودک گرسنه است و خودش هم همینطور ...

در گوشه ایی نشست به فرزندش شیر داد کمی آب نوشید و نان خورد و باز به کوه پیمایی ادامه داد اما نتوانست از گردنه کوه عبور کند انگار سطحی شیشه ای نامرئی حائلی میان او و ادامه راه ایجاد کرده بود .  هر چه سعی کرد تا راهی برای عبور از مانع پیدا کند نیافت . اکنون صدای ناله ها درست از پشت سرش به گوش می رسید . سیندرلا سرش را برگرداند . پیرزنی با موهای جوگندمی و پوستی چروکیده ، بسیار رنگ پریده و لبان خشکیده با لباس های فرسوده روی صخره افتاده بود . سیندرالا نزدیکش شد و از چیزی که می دید خشکش زد آه او نامادری سیندرلا بود ! سیندرلا از شدت تعجب فریاد کوتاهی کشید : وااای مادر این شمایید که ابنطور رنج می کشید؟ درزیلا و آناستازیا کجا هستند؟ آن ها هم تشنه اند؟

اما وقتی دوباره دوباره به چهره خسته ی نامادری اش نگاه کرد باقی حرفش را خورد .

نامادری گفت : آه خانم . آیا شما آبی دارید که به من بدهید؟ مدتهاست که آب ننوشیده ام و بسیار تشنه هستم . دارم از حال می روم .

سیندرلا می دانست که از ذخیره آبش چیز زیادی باقی نمانده و همانطور این را هم می دانست که اگر به نامادری اش آب نرساند چه خواهد شد .

 

بسرعت از کیفش بطری شیشه ای آب را بیرون آورد و خم شد و سر نامادری را از زمین بلند کرد و لبان خشکیده اش را به سر بطری آب نزدیک کرد و به او آب نوشاند . پس از لحظاتی که بطری کاملا خالی شد . نامادری نفسی کشید و به سیندرلا گفت : خیلی ممنونم دخترم . تو به من محبت کردی در صورتی که من همیشه به تو بدی می کردم . از این بابت از تو معذرت می خواهم .

سیندرلا هم به او گفت : غصه ی گذشته ها را نخور که من همه ی آنها را فراموش کرده ام . نیازی به تشکر نیست چرا که این وظیفه ام بود .

سیندرلا به نامادری پیرش کمک کرد تا بلند شود . پیرزن دستی به سر سیندرلا کشید و گفت : خوشبخت شوی دخترم و ناپدید شد !

سیندرلا هر چه دور و برش را نگاه کرد و گشت اثری از نامادری نیافت . بعد از دقایقی رفت تا بطری خالی را از زمین بردارد . اما سنگین بود! وقتی سیندرلا داخلش را نگاه کرد ، پر از آب بود ! آب سرد و شفاف . حتی بیشتر از قبل . سیندرلا به طرف مانع نامرئی رفت ولی دیگر صخره ای هم نبود . سیندرلا احساس می کرد وجودش و تمام قلبش از سیاهی ها و کینه ها و افکار منفی پاک شده است . انگار که ، بار غم و اندوهی سنگین ، از دلش برداشته شده بود .

 

با شتابی افزونتر به کوهپیمایی اش ادامه داد صدای خندهای ژان کوچولو از پشت سر مادر شنیده می شد و سیندرلا دلگرم تر به راهش ادامه می داد .  نزدیک های ظهر سیندرلا گوشه ایی نشست به فرزندش شیر داد و سپس از کیفش مقداری نان و پنیر برداشت و در دهان گذاشت و با لذت جوید. ژان با طره موهای طلایی مادرش بازی می کرد و می خندید . در قلب سیندرلا نور امیدی تابیدن گرفته بود با خود می گفت من بزودی به غار دانایی خواهم رسید و پرسش هایم را از بزرگترین فیلسوف ایرانی حکیم ارد بزرگ خواهم پرسید برای همین خیلی زود از جا برخواست و کوهنوردیش را ادامه داد . نسیم به صورت سیندرلا می خورد . سیندرلا سبکبال و با اشتیاق بخش زیادی از کوه را پشت سر گذاشته بود  .

به سنگ بزرگی رسید ، درخشش آن سنگ چشم را خیره می کرد . رویش صاف بود سیندرلا بر آن نشست ، کودکش را در آغوش گرفت و با هم بر روی سنگ که به طور عجیبی گرم بود دراز کشیدند و به آسمان چشم دوختند . نسیم خوش بویی صورتش را نوازش می داد . سیندرلا زیر لب آوازی دلنشین می خواند آوازی که در بچگی از خواهرانش شنیده بود . باد همراه با او زمزمه می کرد براستی آناستازیا و درزیلا چه می کردند ؟ سیندرلا به طرز عجیبی دلش برای آن ها تنگ شده بود . با خود گفت شیرکوه شیروان مرا احساساتی نموده . ژان دستان تپلش را بهم زد و خنده ی کودکانه ای کرد .  گونه هایش در اثر هیجان قرمز شده بود و نفس نفس می زد . سیندرلا لبخندی به او زد و گفت : پسرم از حکیم ارد بزرگ خواهم پرسید چطور تو را خیلی زود به تخت سلطنت برسانم ؟ اما ژان کوچولو به لبان مادر نگاه می کرد و می خندید . سیندرلا بخودش آمد و به آرامی بلند شد و لپ پسرش را کشید . از کیفش بطری شیشه ای آب را بیرون آورد و کمی آب نوشید . کمی شیرینی هم برداشت و در دهان گذاشت و به آرامی جوید . سیندرلا هیچ گاه درعمرش پرخوری نکرده بود حتی زمانی که ملکه بود  با وجود غذاها و نوشیدنی های فراوان و در دسترس . مقدار خوراکی که او در هر وعده می خورد مشخص و خدمت کاران نیز بخوبی این را می دانستند . پیش از آن هم به دلیل سخت گیری نامادریش و کار سخت خانه عادت به کم خوری داشت از این رو همیشه لاغر بود .

 

سیندرلا به پسرش شیر داد . به آسمان نگاهی کرد تا غروب خورشید ساعتی باقی نمانده بود ، پس باید قبل از غروب خورشید خود را به غار دانایی میرساند . دوباره ژان را به پشتش بست و راهی شد . کمی که بالا رفت گذرگاه عبور هر لحظه تنگ تر می شد . سیندرلا مجبور بود با دستانش قدم به قدم از صخره ی بزرگ بگیرد تا به پایین ، خود و فرزندش پرتاب نشوند .

 

مه همه جا را پوشانده بود و مانع دید می شد . صعود از کوه بسیار سخت شده بود . صداهای عجیبی به گوش می رسید . گاهی از لای شیار های باریک کوه بناگاه صدای جیغ هایی را می شنید که تمام وجود او را از ترس بخود می لرزاند . با خود می گفت این ها همه آزمایش است من نباید بترسم و با تکرار این واژه ها در ذهنش براهش ادامه میداد . مه کم کم از بین می رفت . سیندرلا حس کرد روی صخره ها ، افراد شورشی شمشیر به دست نشسته اند . ژان کوچولو در پشتش خوابیده بود و صدای نفس های نامنظمش به سیندرلا آرامش می داد . 

ناگهان حس کرد شاهزاده در چند قدمی اوست و به او می گوید : سیندرلای عزیزم چقدر خوب که تو هم اینجا با من هستی...

سیندرلا جیغی کشید و با خود گفت آه این واقعا شاهزاده است ؟. شاهزاده با همان لبخند همیشگی و لباس پرزرق و برقش در نزدیکی او ایستاده بود .اما سیندرلا در حال حرکت بود . سیندرلا که خوب دقت کرد متوجه شد شاهزاده با اینکه قدمی برنمیدارد ، اما باز هر لحظه در سمت راست او قرار داشت . با خود گفت : شاهزاده قدم بر نمیدارد اما شانه به شانه من در حال حرکت است . یک لحظه سعی کرد پاهای شاهزاده را ببیند در این لحظه جیغی از اعماق وجودش کشید در زیر پای شاهزاده خالی بود و فقط دره ای هولناک دیده دیده می شد . صدای شاهزاده را می شنید که می گفت : سیندرلا بیا دستانم را بگیر عزیزم دستانت را بمن بده .

سیندرلا محکم خودش را به دیواره کوه چسبانده بود . می دانست اگر کوچکترین حرکتی بسمت شاهزاده داشته باشد در عمق دره فرو خواهد افتاد . ژان کوچولو هم بخاطر جیغ های مادر بیدار شده و گریه می کرد . اما صداهای شاهزاده قطع نمی شد که مدام می گفت : سیندرلا عزیزم دستانت را بمن بده عزیزم از چه می ترسی ؟ دستانت را بمن بده .

سیندرلا چشمانش را باز کرد . حرکت خود را آغاز نمود . مصمم و محکم . کودکش را دلداری می داد : پسرم آرام باش . عزیزم آرام باش . کم کم صدای لطیف شاهزاده تبدیل به نعره های وحشتناکی شده بود که غرش کنان می گفت : سیندرلا اگر خودت دستان مرا نمیگیری پس پسرم را بمن پس بده . پسرم را بدستان من بده . سیندرلا بایست . فرزندم را پس بده . عجوزه پیر . سیندرلای زشت . پسرم را بمن پس بده . .. آه سیندرلا تو یک دزد هستی ... پسرم را با خود بکجا میبری؟

اما سیندرلا می دانست این یک احساس کور و نادرست است چون شاهزاده شورشیان کشته بودند . پس بی شک هیچکدام از این حرف ها حقیقت ندارند . شیار باریک کوه کم کم بازتر شد و معبر عبور کمی پهن تر شد و سیندرلا ژان را از پشتش باز کرد و در آغوش گرفت . بر روی زمین گلبرگ های گل سرخ دیده می شدند . احساس کرد باید گلبرگ ها را دنبال کند . پس از مدتی پیاده روی منبع : عشق، شرف و آزادیپندها و نصایح حکیم ارد بزرگ در ادبیات فارسی
برچسب ها : سیندرلا ,الیزابت ,حکیم ,شاهزاده ,صدای ,پادشاه ,قرار داشت ,چشمه حکمت ,ماهی قرمز ,بطری شیشه ,آغوش گرفت ,بزرگ خواهم پرسید